تبليغاتX
...ورود ممنوع...
×××کنار مشتی خاک....در دور دست خود تنها نشسته ام×××

شب ایستاده است...

 

خیره نگاه او...

 

بر چارچوب پنجره ی غربت من.

 

www.mamnoo66.blogfa.com

 

...انسان مه آلود... 

 

 

+ نويسنده 87/03/13

ساعت 0:26

توسط ×××انسان مه آلود××× |

مغزم کپک زده

 

رویاهم را با میخ به دیوار میکوبم

 

انگار هوای گرفته ی اتاق چیزی را زمزمه میکند

 

به روی خودم هم نمی آورم

 

ذهنم را با تبر تکه تکه میکنم

 

قطرات خون از چشمهایم سرازیر میشود

 

افکارم را به هم کوک میزنم موهایم را دانه دانه میکنم

 

بدنه ی سرد چاقو تنم را در آغوش میکشد

 

www.mamnoo66.blogfa.com

 

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/03/08

ساعت 0:33

توسط ×××انسان مه آلود××× |

کسی آرام میگوید رهایم کن رهایم کن

 

زنی آرام میمیرد چه اندوه نفس گیری

 

در آن لحظه خدا هم اشک میریزد

 

و تو مخفی تر از سایه به تابوت زمان رفتی

 

سری بر شانه ای گم شد

 

چرا باید به آغوش کسی تن داد؟

 

خدا میماندو حجم نفسهایش

 

سکوت از خانه لبریز است

 

میان آن همه سر در گمی زنجیر میبندند بر پایش

 

کسی با مرگ همراه است

 

و من  خود را نمیفهمم

 

تو با من او شدی وقتی که میرقصد زمان مرگ خود انسان

 

در آن تاریکیه مبهم صدایی سخت میگرید

 

برای لحظه ای باید قدم برداشت

 

کسی مغرور مینالد

 

صدای زخمیه یک تن در آغوش زنی جان داد

 

و این شد انتهای مرگو ویرانی

 

سکوت از خانه لبریز است.

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

+ نويسنده 87/02/30

ساعت 2:33

توسط ×××انسان مه آلود××× |

نه هورا میکشم...

 

نه شادی میکنم...

 

نه ام میخوام شمع فوت کنی...

 

درسته چند سال پیش مثله همچین

 

روزی پا به دنیا گذاشتی...

 

اما کدوم دنیا؟؟؟

.

.

.

.

.

بهت تبریک نمیگم

 

آخه توی دنیای من نیستی.

 

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/02/24

ساعت 0:11

توسط ×××انسان مه آلود××× |

من در نبود تو...

 

آهسته مرده ام...

.

.

.

.

.

.

 

گرچه خیال زندگی

 

 در سر نداشتم.

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/02/16

ساعت 20:15

توسط ×××انسان مه آلود××× |

..::بشمار::..

بشمار یک...

 

سکوت پشت دیوار زمان

 

میخندد...

 

یک نفر بر تابوت خویش آرام میخ میکوبد.

 

بشمار دو...

 

سکوت سرد یک احساس

 

میمیرد...

 

یک نفر بر تابوت خویش رنگ میپاچد.

 

بشمار سه...

 

در هجوم سایه های سرد

 

اما من...

 

تابوت خویش را به گورستان نخواهم برد هرگز.

 

www.mamnoo66.blogfa.com

 

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/02/05

ساعت 23:29

توسط ×××انسان مه آلود××× |

شبی آرام میفهمی نگاهم را...

 

در آن لحظه کسی در خوابگاهه مرگ میخندد...

 

خدا میماندو چشمان زیبایت...

 

به فکر اشکهای من...

 

نگاه من...

 

انتظارم...

 

اشک میریزی...

.

.

.

.

.

.

ولی افسوس

 

برای زنده ماندن فرصتی دیگر نمانده.

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/02/01

ساعت 0:26

توسط ×××انسان مه آلود××× |

..::زمان::..

 

 

تیک...تاک...

 

تیک...تاک...

.

.

.

.

عقربه های ساعت

 

نبودنتو زمزمه میکنن.

 

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/01/18

ساعت 12:2

توسط ×××انسان مه آلود××× |

..::کاش بودی::..

حرف حرفه

 

تبریک گفتنه سال جدیدو...

 

عید دیدنیو...

 

13روز تعطیلیو...

 

اومدنه بهارو...

 

این چیزا نیس...

.

.

.

.

.

.

نبودنه تو آزارم میده.

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/01/11

ساعت 21:45

توسط ×××انسان مه آلود××× |

وااااااااای دارم دیوونه میشم...

 

مگه خیال کردی دیوونگی از کجا شروع میشه؟؟؟

 

منم نمیدونم...

 

به هر حال...

.

.

.

.

.

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

 

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم.

 

 

www.mamnoo66.blogfa.com

 

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 86/12/01

ساعت 11:31

توسط ×××انسان مه آلود××× |