تبليغاتX
...ورود ممنوع...
×××کنار مشتی خاک....در دور دست خود تنها نشسته ام×××

اینجا طلوع کن... 

تنها منم و تو...

دور از نگاه هرزه ی چشمان بی صفت.

 

...انسان مه آلود...

+ نويسنده 88/07/13

ساعت 0:6

توسط ×××انسان مه آلود××× |

تا اومدم دو کلمه حرف بزنم.... 

زود زد توو دهنم.... 

...

     از زدن کلمات دست کشیدم.   

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

+ نويسنده 88/02/30

ساعت 21:14

توسط ×××انسان مه آلود××× |

 

لمس بودنت مبارک...

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

+ نويسنده 88/02/24

ساعت 10:18

توسط ×××انسان مه آلود××× |

خط به خط مینوسمت...

 سطر به سطر میخوانمت...

 خط فاصله...

 فاصله ای به وسعت نبودن.

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 88/01/27

ساعت 22:7

توسط ×××انسان مه آلود××× |

از دیشب تا حالا مدام داره حرف میزنه

از یه چیزایی میگه که من اصلا دوس ندارم

از دستش خسته میشم بهش میگم انقد وراجی نکن

تو سرت به کار خودت باشه

به حرفم گوش نمیکنه

بالاخره مجبور شدم خودم خفش کنم

یه ضربه ی حساب شده و کاری لازم بود تا کارشو بسازه

این کارم کردم کوبوندمش به دیوار

افکارم از هم پاشیدو ولو شدن رو زمین

...

هیچ حوصله ی فکر کردن نداشتم

 www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/08/12

ساعت 14:12

توسط ×××انسان مه آلود××× |

کنار مشتی خاک

 در دور دست خود...تنها...نشسته ام.

 نوسان ها خاک شد

 وخاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.

 شبیه هیچ شده ای!

 چهره ات را به سردی خاک بسپار.

 اوج خودم را گم کرده ام.

 میترسم از لحظه ی بعد و

 از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد.

...

از پنجره

 غروب را به دیوار کودکی ام تماشا میکنم.

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/07/17

ساعت 2:28

توسط ×××انسان مه آلود××× |

اینها را نمیخواهم...

اینها به چه درد من میخورند...

...

یک اسلحه برایم بیاورید.

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/07/10

ساعت 4:51

توسط ×××انسان مه آلود××× |

مرگ را یک نفس سر کشیدم... 

از پیکرم چیزی شبیه روح جدا شد... 

خیره خیره نگاهش می کنم... 

دور میشود

.

.

.

باز هم تنها ماندم.

 www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/07/07

ساعت 3:43

توسط ×××انسان مه آلود××× |

با او حرف می زدم...یا نه انگار حرف مرا می زد...

به حرفهایم گوش نمی داد...دهان می داد...

اخم کردم... دوباره دهان تعارف کرد...

رویم را بر گرداندم...

سرم داد کشید

...

مدادهایش را شکستم.

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/07/03

ساعت 3:21

توسط ×××انسان مه آلود××× |

 سایه ات میشوم

 شبیه هیچ چیز...

 تا مرز تاریکی ها پیش میروی...

 رد پایت را بر می دارم

.

.

.

.

کفشهایت را گم میکنی.

www.mamnoo66.blogfa.com

...انسان مه آلود...

 

+ نويسنده 87/06/29

ساعت 22:18

توسط ×××انسان مه آلود××× |